متن شعر

نقش بند جان که جان​ها جانب او مایلست

نقش بند جان که جان​ها جانب او مایلست
آنک باشد بر زبان​ها لا احب الافلین
دل مثال آسمان آمد زبان همچون زمین
دل مثال ابر آمد سینه​ها چون بام​ها
آب از دل پاک آمد تا به بام سینه​ها
این خود آن کس را بود کز ابر او باران چکد
آنک برد از ناودان دیگران او سارقست
هر که روید نرگس گل ز آب چشمش عاشقست
گر چه کف​های ترازو شد برابر وقت وزن
هر کی پوشیده​ست بر وی حال و رنگ جان او
گر طبیبی حاذقی رنجور را تلخی دهد
پا شناسد کفش خویش ار چه که تاریکی بود
در دل و کشتی نوح افکن در این طوفان تو خویش
هر که را خواهی شناسی همنشینش را نگر
هر چه بر تو ناخوش آید آن منه بر دیگران
پنبه​ها در گوش کن تا نشنوی هر نکته​ای
هر که روحش از هوای هفتمین بگذشت رست
این هوا اندر کمین باشد چو بیند بی​رفیق
وصل خواهی با کسان بنشین که ایشان واصلند
گرد مستان گرد اگر می کم رسد بویی رسد
نکته​ها را یاد می​گیری جواب هر سوال
گر بنتوانی ز نقص خود شدن سوی کمال
 
عاقلان را بر زبان و عاشقان را در دلست
باقیات الصالحات است آنک در دل حاصلست
از زمین تا آسمان​ها منزل بس مشکلست
وین زبان چون ناودان باران از این جا نازلست
سینه چون آلوده باشد این سخن​ها باطلست
بام کو از ابر گیرد ناودانش قایلست
آنک دزدد آب بام دیگران او ناقلست
هر که نرگس​ها بچیند دسته بند عاملست
چون زبانه ش راست نبود آن ترازو مایلست
هر جوابی که بگوید او به معنی سائلست
گر چه ظالم می​نماید نیست ظالم عادلست
دل ز راه ذوق داند کاین کدامین منزلست
دل مترسان ای برادر گر چه منزل​هایلست
زانک مقبل در دو عالم همنشین مقبل​ست
زانک این خو و طبیعت جملگان را شاملست
زانک روح ساده تو زنگ​ها را قابلست
می خور از انفاس روح او که روحش بسملست
مرد را تنها بگوید هین که مردک غافل​ست
وصل از آن کس خواه باری کو به معنی واصل​ست
خود مذاق می چه داند آنک مرد عاقلست
تا به وقت امتحان گویند مرد فاضلست
شمس تبریزی کنون اندر کمالت کاملست
تعداد دفعات مشاهده: 75