متن شعر

مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند

مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند
ذوق سر سرمست را هرگز نداند عاقلی
بیزار گردند از شهی شاهان اگر بویی برند
خسرو وداع ملک خود از بهر شیرین می​کند
مجنون ز حلقه عاقلان از عشق لیلی می​رمد
افسرده آن عمری که آن بگذشت بی آن جان خوش
این آسمان گر نیستی سرگشته و عاشق چو ما
عالم چو سرنایی و او در هر شکافش می​دمد
می​بین که چون در می​دمد در هر گلی در هر دلی
دل را ز حق گر برکنی بر کی نهی آخر بگو
من بس کنم تو چست شو شب بر سر این بام رو
 
نی آن چنان سیلیست این کش کس تواند کرد بند
حال دل بی​هوش را هرگز نداند هوشمند
زان باده​ها که عاشقان در مجلس دل می​خورند
فرهاد هم از بهر او بر کوه می​کوبد کلند
بر سبلت هر سرکشی کردست وامق ریش خند
ای گنده آن مغزی که آن غافل بود زین لورکند
زین گردش او سیر آمدی گفتی بسستم چند چند
هر ناله​ای دارد یقین زان دو لب چون قند قند
حاجت دهد عشقی دهد کافغان برآرد از گزند
بی جان کسی که دل از او یک لحظه برتانست کند
خوش غلغلی در شهر زن ای جان به آواز بلند
تعداد دفعات مشاهده: 72