متن شعر

تا چه خیال بسته​ای ای بت بدگمان من

تا چه خیال بسته​ای ای بت بدگمان من
از پس مرگ من اگر دیده شود خیال تو
بنده​ام آن جمال را تا چه کنم کمال را
جانب خویش نگذرم در رخ خویش ننگرم
چشم مرا نگارگر ساخت به سوی آن قمر
چون نگرم به غیر تو ای به دو دیده سیر تو
من چو که بی​نشان شدم چون قمر جهان شدم
شاد شده زمان​ها از عجب زمانه​ای
از تبریز شمس دین تا که فشاند آستین
 
تا چو خیال گشته​ام ای قمر چو جان من
زود روان روان شود در پی تو روان من
بس بودم کمال تو آن تو است آن من
زانک به عیب ننگرد دیده غیب دان من
تا جز ماه ننگرد زهره آسمان من
خاصه که در دو دیده شد نور تو پاسبان من
دیده بود مگر کسی در رخ تو نشان من
صاف شده مکان​ها زان مه بی​مکان من
خشک نشد ز اشک و خون یک نفس آستان من
تعداد دفعات مشاهده: 74