متن شعر

نمی​گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو

نمی​گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو
ایا شیر خدا آخر بفرمودی به صید اندر
شکفته داشتی چون گل دل و جانم دلاراما
ز نازی کز تو در سر بد تهی کرد از دماغم غم
چو فتوی داد عشق تو به خون من نمی​دانم
ایا اومید در دستم عصای موسوی بودی
چو از افلاک نورانی وصال شاه افتادی
کنار وصل دربودی یکی چندی تو ای دیده
الا ای مو سیه پوشی به هنگام طرب وآنگه
به نظم و نثر عذر من سمر شد در جهان اکنون
تو ای جان سنگ خارایی که از آب حیات او
رمیدستی از این قالب ولیکن علقه​ای داری
در این اومید پژمرده بپژمردی چو باغ از دی
بخارای جهان جان که معدنگاه علم آن است
مزن فال بدی زیرا به فال سعد وصل آید
چو دانستی که دیوانه شدی عقل است این دانش
هزاران شکر آن شه را که فرزین بند او گشتی
همه فخر و همه دولت برای شاه می​زیبد
فراق من شده فربه ز خون تو که خورد ای دل
چو سرنایی تو نه چشم از برای انتظار لب
چو دف از ضربت هجرت چو چنبر گشت پشت من
هزاران منتت بر جان ز عشق شاه شمس الدین
الا ای شاه تبریزم در این دریای خون ریزم
ایا خوبی و لطف شه شمردم رمزکی از تو
 
درون باغ عشق ما درخت پایداری تو
که خه مر آهوی ما را چو آهو خوش شکاری تو
کنونم خود نمی​گویی کز آن گلزار خاری تو
مرا زنهار از هجرت که بس بی​زینهاری تو
چه جوهردار تیغی تو چه سنگین دل نگاری تو
ز هجران چو فرعونش کنون جان در چو ماری تو
چو آدم اندر این پستی در این اقلیم ناری تو
کنار از اشک پر کن تو چو از شه برکناری تو
سپیدت جامه باشد چون در این غم سوگواری تو
که یک عذرم نپذرفتی چگونه خوش عذاری تو
جدا گشتی و محرومی وآنگه برقراری تو
کز آن بحر کرم در گوش در شاهواری تو
ز دی بگذر سبک برپر که نی جان بهاری تو
سفر کن جان باعزت که نی جان بخاری تو
مگو دورم ز شاه خود که نیک اندر جواری تو
چو می​دانی که تو مستی پس اکنون هشیاری تو
هزاران منت آن می را که از وی در خماری تو
چرا در قید فخری تو چرا دربند عاری تو
چرا قربان شدی ای دل چو شیشاک نزاری تو
چو آن لب را نمی​بینی در آن پرده چه زاری تو
چرا بر دست این دل هم مثال دف نداری تو
تو بادی ریش درکرده که یعنی حق گزاری تو
چه باشد گر چو موسی گرد از دریا برآری تو
شمردن از کجا تانم که بی​حد و شماری تو
تعداد دفعات مشاهده: 104