متن شعر

مرا چون تا قیامت یار اینست

مرا چون تا قیامت یار اینست
ز کار و کسب ماندم کسبم اینست
نه عقلی ماند و نی تمیز و نی دل
گل صدبرگ دید آن روی خوبش
چو خوبان سایه​های طیر غیبند
مکرر بنگر آن سو چشم می​مال
چو لب بگشاد جان​ها جمله گفتند
چو یک ساغر ز دست عشق خوردند
گرو کردی به می دستار و جبه
خبر آمد که یوسف شد به بازار
فسونی خواند و پنهان کرد خود را
ز ملک و مال عالم چاره دارم
میان گر پیش غیر عشق بندم
به گرد حوض گشتم درفتادم
دلا چون درفتادی در چنین حوض
رخ شه جسته​ای شهمات اینست
مشین با خود نشین با هر که خواهی
خمش کن خواجه لاغ پار کم گو
خمش باش و در این حیرت فرورو
 
خراب و مست باشم کار اینست
رخا زر زن تو را دینار اینست
چه چاره فعل آن دیدار اینست
به بلبل گفت گل گلزار اینست
به سوی غیب آ طیار این​ست
که جان را مدرسه و تکرار اینست
شفای جان هر بیمار اینست
یقینشان شد که خود خمار اینست
سزای جبه و دستار اینست
هلا کو یوسف ار بازار اینست
کمینه لعب آن طرار اینست
مرا دین و دل و ناچار اینست
مسیحی باشم و زنار اینست
جزای آن چنان کردار اینست
تو را غسل قیامت وار اینست
چو دزدی کردی ای دل دار اینست
ز نفس خود ببر اغیار اینست
دلم پاره​ست و لاغ پار اینست
بهل اسرار را کاسرار اینست
تعداد دفعات مشاهده: 51