متن شعر

ملولان همه رفتند در خانه ببندید

ملولان همه رفتند در خانه ببندید
به معراج برآیید چو از آل رسولید
چو او ماه شکافید شما ابر چرایید
ملولان به چه رفتید که مردانه در این راه
چو مه روی نباشید ز مه روی متابید
چنان گشت و چنین گشت چنان راست نیاید
چو آن چشمه بدیدیت چرا آب نگشتید
چو در کان نباتید ترش روی چرایید
چنین برمستیزید ز دولت مگریزید
گرفتار کمندید کز او هیچ امان نیست
چو پروانه جانباز بسایید بر این شمع
از این شمع بسوزید دل و جان بفروزید
ز روباه چه ترسید شما شیرنژادید
همان یار بیاید در دولت بگشاید
خموشید که گفتار فروخورد شما را
 
بر آن عقل ملولانه همه جمع بخندید
رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید
چو او چست و ظریفست شما چون هلپندید
چو فرهاد و چو شداد دمی کوه نکندید
چو رنجور نباشید سر خویش مبندید
مدانید که چونید مدانید که چندید
چو آن خویش بدیدیت چرا خویش پسندید
چو در آب حیاتید چرا خشک و نژندید
چه امکان گریزست که در دام کمندید
مپیچید مپیچید بر استیزه مرندید
چه موقوف رفیقید چه وابسته بندید
تن تازه بپوشید چو این کهنه فکندید
خر لنگ چرایید چو از پشت سمندید
که آن یار کلیدست شما جمله کلندید
خریدار چو طوطیست شما شکر و قندید
تعداد دفعات مشاهده: 96