متن شعر

رویم و خانه بگیریم پهلوی دریا

رویم و خانه بگیریم پهلوی دریا
بدان که صحبت جان را همی​کند همرنگ
نه تن به صحبت جان خوبروی و خوش فعل​ست
چو دست متصل توست بس هنر دارد
کجاست آن هنر تو نه که همان دستی
پس الله الله زنهار ناز یار بکش
فراق را بندیدی خدات منما یاد
ز نفس کلی چون نفس جزو ما ببرید
مثال دست بریده ز کار خویش بماند
ز دست او همه شیران شکسته پنجه بدند
امید وصل بود تا رگیش می​جنبد
مدار این عجب از شهریار خوش پیوند
شه جهانی و هم پاره دوز استادی
چو چنگ ما بشکستی بساز و کش سوی خود
بلا کنیم ولیکن بلی اول کو
چو نای ما بشکستی شکسته را بربند
که نای پاره ما پاره می​دهد صد جان
 
که داد اوست جواهر که خوی اوست سخا
ز صحبت فلک آمد ستاره خوش سیما
چه می​شود تن مسکین چو شد ز جان عذرا
چو شد ز جسم جدا اوفتاد اندر پا
نه این زمان فراق​ست و آن زمان لقا
که ناز یار بود صد هزار من حلوا
که این دعاگو به زین نداشت هیچ دعا
به اهبطوا و فرود آمد از چنان بالا
که گشت طعمه گربه زهی ذلیل و بلا
که گربه می​کشدش سو به سو ز دست قضا
که یافت دولت وصلت هزار دست جدا
که پاره پاره دود از کفش شدست سما
بکن نظر سوی اجزای پاره پاره ما
ز الست زخمه همی​زن همی​پذیر بلا
که آن چو نعره روحست وین ز کوه صدا
نیاز این نی ما را ببین بدان دم​ها
که کی دمم دهد او تا شوم لطیف ادا
تعداد دفعات مشاهده: 85