متن شعر

ما می​نرویم ای جان زین خانه دگر جایی

ما می​نرویم ای جان زین خانه دگر جایی
هر گوشه یکی باغی هر کنج یکی لاغی
افکند خبر دشمن در شهر اراجیفی
از رشک همی​گوید والله که دروغ است آن
من زیر فلک چون او ماهی ز کجا یابم
مه گرد درت گردد زیرا که کجا یابد
این عشق اگر چه او پاک است ز هر صورت
بی​عشق نه یوسف را اخوان چو سگی دیدند
گر نام سفر گویم بشکن تو دهانم را
من بی​سر و پا گشتم خوش غرقه این دریا
از در اگرم رانی آیم ز ره روزن
چون ذره رسن سازم از نور و رسن بازم
بنشین که در این مجلس لاغر نشود عیسی
بربند دهان برگو در گنبد سر خود
شمس الحق تبریزی از لطف صفات خود
 
یا رب چه خوش است این جا هر لحظه تماشایی
بی​ولوله زاغی بی​گرگ جگرخایی
کو عزم سفر دارد از بیم تقاضایی
بی​جان کی رود جایی بی​سر کی نهد پایی
او هر طرفی یابد شوریده و شیدایی
چو چشم تو خماری چون روی تو صحرایی
در عشق پدید آید هر یوسف زیبایی
وز عشق پدر دیدش زیبا و مطرایی
دوزخ کی رود آخر از جنت ماوایی
بی​پای همی​گردم چون کشتی دریایی
چون ذره به زیر آیم در رقص ز بالایی
در روزن این خانه در گردش سودایی
برگو که در این دولت تیره نشود رایی
تا ناله در آن گنبد یابی تو مثنایی
از حرف همی​گردد این نکته مصفایی
تعداد دفعات مشاهده: 59