متن شعر

منم که کار ندارم به غیر بی​کاری

منم که کار ندارم به غیر بی​کاری
ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکی
فروگذاشته​ای شست دل در این دریا
تو را چه شصت و چه هفتاد چون نخواهی پخت
کلاه کژ بنهی همچو ماه و نورت نیست
چگونه برقی آخر که کشت می​سوزی
چو صید دام خودی پس چگونه صیادی
اگر چه این همه باشد ولی اگر روزی
به ذات پاک خدایی که کارساز همه​ست
اگر دو گام پیاده دویدی از پی او
بگیر دامن عشقی که دامنش گرمست
به یاد عشق شب تیره را به روز آور
تو خفته باشی و آن عشق بر سر بالین
اگر بگویم باقی بسوزد این عالم
 
دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری
ز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری
نه ماهیی بگرفتی نه دست می​داری
گلی به دست نداری چه خار می​خاری
برو برو که گرفتار ریش و دستاری
چگونه ابری آخر که سنگ می​باری
چو دزد خانه خویشی چگونه عیاری
خیال یار مرا دیده​ای نکو یاری
چو مست کار امیر منی نکوکاری
تو یک سواره نه​ای تو سپاه سالاری
که غیر او نرهاند تو را ز اغیاری
چو عشق یاد بود شب کجا بود تاری
برآوریده دو کف در دعا و در زاری
هلا قناعت کردم بس است گفتاری
تعداد دفعات مشاهده: 59