متن شعر

جان خراباتی و عمر بهار

جان خراباتی و عمر بهار
جان و جهان جان مرا دست گیر
صورت دل آمد و پیشم نشست
دست مرا بر سر خود می​نهاد
درد سرم نیست ز صفرا و تب
این همه شیوه​ست مرادش توی
جان من از ناله چو طنبور شد
 
هین که بشد عمر چنین هوشیار
چشم جهان حرف مرا گوش دار
بسته سر و خسته و بیماروار
کای به غم دوست مرا دست یار
از می عشقست سرم پرخمار
ای شکرت کرده دلم را شکار
حال دلم بشنو از آواز تار
تعداد دفعات مشاهده: 43