متن شعر

گر نه شکار غم دلدارمی

گر نه شکار غم دلدارمی
دست مرا بست، وگر نی کنون
گر نبدی رشک رخ چون گلشن
گر گل او در نگشادی، چرا
نیست یکی کار که او آن نکرد
عشق طبیبست که رنجور جوست
کشت خلیل از پی او چار مرغ
تا پی خوردن به شکر خوردنش
وز جهت قوت دگر طوطیان
گر نه دلی داد چو دریا مرا
در سر من عشق بپیچید سخت
بر لب من دوش ببوسید یار
بر خط من نقطه​ی دولت نهاد
گر نه​امی پست، که دیدی مرا؟!
چونک ز مستی کژ و مژ می​روم
یا مثل لاله رخان خوشش
بس! که گرین بانگ دهل نیستی
 
گردن شیر فلک افشارمی
من سر تو بهتر ازین خارمی
بلبل هر گلشن و گلزارمی
خار صفت بر سر دیوارمی؟
ورنه چرا کاهل و بی​کارمی؟
ورنه چرا خسته و بیمارمی؟
کاش به قربانیش آن چارمی
طوطی با صد سر و منقارمی
چون لب او جمله شکر کارمی
چون دگران تند و جگر خوارمی
ورنه چرا بی​دل و دستارمی؟
ورنه چرا با مزه گفتارمی؟
ورنه چه گردنده چو پرگارمی؟
ورنه امی مست بهنجارمی
کاش که من بر ره هموارمی
معتزلی بر سر کهسارمی
همچو خیالات در اسرارمی
تعداد دفعات مشاهده: 44