متن شعر

چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر

چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما
عشق بود دلستان پرورش دوستان
وجهک وجه القمر قلبک مثل الحجر
عشق خران جو به جو تا لب دریای هو
دشمن ما در هنر شد به مثل دنب خر
اقسم بالعادیات احلف بالموریات
هر که بجز عاشق است در ترشی لایقست
هجرک روحی فداک زلزلنی فی هواک
عشق خوش و تازه رو عاشق او تازه تر
 
چونک ببردی دلی پرده او را مدر
زلف تو چون سر کشد عشوه هندو مخر
سبز و شکفته کند باغ تو را چون شجر
روحک روح البقا حسنک نور البصر
کهنه خران کو به کو اسکی ببج کمدور
چند بپیماییش نیست فزون کم شمر
غیرک یا ذالصلات فی نظری کالمدر
لایق حلوا شکر لایق سرکا کبر
کل کریم سواک فهو خداع غرر
شکل جهان کهنه​ای عاشق او کهنه تر
تعداد دفعات مشاهده: 109