متن شعر

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
در دست هر کی هست ز خوبی قراضه​هاست
این نان و آب چرخ چو سیل​ست بی​وفا
یعقوب وار وااسفاها همی​زنم
والله که شهر بی​تو مرا حبس می​شود
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
دی شیخ با چراغ همی​گشت گرد شهر
گفتند یافت می​نشود جسته​ایم ما
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد
پنهان ز دیده​ها و همه دیده​ها از اوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد
یک دست جام باده و یک دست جعد یار
می​گوید آن رباب که مردم ز انتظار
من هم رباب عشقم و عشقم ربابی​ست
باقی این غزل را ای مطرب ظریف
بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق
 
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
آن​های هوی و نعره مستانم آرزوست
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفت آنک یافت می​نشود آنم آرزوست
کان عقیق نادر ارزانم آرزوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست
وان لطف​های زخمه رحمانم آرزوست
زین سان همی​شمار که زین سانم آرزوست
من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست
تعداد دفعات مشاهده: 226