متن شعر

دلا همای وصالی بپر چرا نپری

دلا همای وصالی بپر چرا نپری
تو دلبری نه دلی لیک به هر حیله و مکر
دمی به خاک درآمیزی از وفا و دمی
روان چرات نیابد چو پر و بال ویی
چه زهره دارد توبه که با تو توبه کند
چه باشد آن مس مسکین چو کیمیا آید
کیست دانه مسکین چو نوبهار آید
کیست هیزم مسکین که چون فتد در نار
ستاره​هاست همه عقل​ها و دانش​ها
جهان چو برف و یخی آمد و تو فصل تموز
کیم بگو من مسکین که با تو من مانم
کمال وصف خداوند شمس تبریزی
 
تو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری
به شکل دل شده​ای تا هزار دل ببری
ز عرش و فرش و حدود دو کون برگذری
نظر چرات نبیند چو مایه نظری
خبر کی باشد تا با تو ماندش خبری
که او فنا نشود از مسی به وصف زری
که دانگیش نگردد فنا پی شجری
بدل نگردد هیزم به شعله شرری
تو آفتاب جهانی که پرده شان بدری
اثر نماند از او چون تو شاه بر اثری
فنا شوم من و صد من چو سوی من نگری
گذشته​ست ز اوهام جبری و قدری
تعداد دفعات مشاهده: 104