متن شعر

عقل گوید که من او را به زبان بفریبم

عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
جان به دل گوید رو بر من و بر خویش مخند
نیست غمگین و پراندیشه و بی​هوشی جوی
ناوک غمزه او را به کمان حاجت نیست
نیست محبوس جهان بسته این عالم خاک
او فرشته​ست اگر چه که به صورت بشر است
خانه کاین نقش در او هست فرشته برمد
گله اسب نگیرد چو به پر می پرد
نیست او تاجر و سوداگر بازار جهان
نیست محجوب که رنجور کنم من خود را
سر ببندم بنهم سر که من از دست شدم
موی در موی ببیند کژی و فعل مرا
نیست شهرت طلب و خسرو شاعرباره
عزت صورت غیبی خود از آن افزون است
شمس تبریز که بگزیده و محبوب وی است
 
عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
چیست کو را نبود تاش بدان بفریبم
تا من او را به می و رطل گران بفریبم
تا خدنگ نظرش را به کمان بفریبم
تا من او را به زر و ملک جهان بفریبم
شهوتی نیست که او را به زنان بفریبم
پس کیش من به چنین نقش و نشان بفریبم
خور او نور بود چونش به نان بفریبم
تا به افسونش به هر سود و زیان بفریبم
آه آهی کنم او را به فغان بفریبم
رحمتش را به مرض یا خفقان بفریبم
چیست پنهان بر او کش به نهان بفریبم
کش به بیت غزل و شعر روان بفریبم
که من او را به جنان یا به جنان بفریبم
مگر او را به همان قطب زمان بفریبم
تعداد دفعات مشاهده: 142