متن شعر

عشق در کفر کرد اظهاری

عشق در کفر کرد اظهاری
بانگ زنهار از جهان برخاست
هیچ کنجی نبود بی​خصمی
نی که یوسف خزید در چاهی
پای ذاالنون کشید در زنجیر
جز به کنج عدم نیاسایی
جهت خرقه​ای چنین زخمی
کفن از خلعت و قبا خوشتر
کی بود کز وجود بازرهم
کی بود کز قفص برون پرد
بچشد او غریب چاشت خوری
چون دل و چشم معده نور خورد
بل هم احیاء عند ربهم
آهوی مشک ناف من برهد
جان بر جان​های پاک رود
مشت گندم که اندر این دامست
باغ دنیا که تازه می​گردد
خاکیان را کی هوش می​بخشد
گر نکردی نثار دانش و هوش
خاک خفته نداشت بیداری
خون و سرگین نداشت زیبایی
جانب خرمن کرم بگریز
جامه از اطلسی بساز که هست
این کله را بده سری بستان
ای دل من به برج شمس گریز
شمس تبریز کز شعاع ویست
 
بست ایمان ز ترس زناری
هیچ کس را نداد زنهاری
هیچ گنجی نبود بی​ماری
نه محمد گریخت در غاری
سر منصور رفت بر داری
در عدم درگریز یک باری
این چنین درد سر ز دستاری
گور از این شهر به به بسیاری
در عدم درپرم چو طیاری
مرغ جانم به سوی گلزاری
بگشاید عجیب منقاری
ز آن که اصل غذا بد انواری
بخورد یرزقون در اسراری
ناگه از دام چرخ مکاری
در جهانی که نیست بی​کاری
هست آن را مدد ز انباری
آخر آبش بود ز جوباری
پادشاه قدیم و جباری
کی بدی در زمانه هشیاری
شاه کردش ز لطف بیداری
پرده​اش داد حسن ستاری
هین قناعت مکن به ایثاری
بر سر عقل از او کله واری
کان سرت دارد از کله عاری
زو قناعت مکن به دیداری
شمس همراه چرخ دواری
تعداد دفعات مشاهده: 146