متن شعر

چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم

چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم
همچو سایه در طوافم گرد نور آفتاب
گه درازم گاه کوته همچو سایه پیش نور
من میان اصبعین حکم حقم چون قلم
عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاست
روح موقوف اشارت می بنالد هر دمی
چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریب
 
گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم
گه سجودش می کنم گاهی به سر می ایستم
جمله فرعونم چو هستم چون نیم موسیستم
در کف موسی عصا گاهی و گه افعیستم
عقل را باشد عصا یعنی که من اعمیستم
بر سر ره منتظر موقوف یک آریستم
چون در این جا بی​قرارم آخر از جاییستم
تعداد دفعات مشاهده: 87