متن شعر

بیدار کنید مستیان را

بیدار کنید مستیان را
ای ساقی باده بقایی
بر راه گلو گذر ندارد
جان را تو چو مشک ساز ساقی
پس جانب آن صبوحیان کش
وز ساغرهای چشم مستت
از دیده به دیده باده​ای ده
زیرا ساقی چنان گذارد
بشتاب که چشم ذره ذره
آن نافه مشک را به دست آر
زیرا غلبات بوی آن مشک
چون نامه رسید سجده​ای کن
 
از بهر نبیذ همچو جان را
از خم قدیم گیر آن را
لیکن بگشاید او زبان را
آن جان شریف غیب دان را
آن مشک سبک دل گران را
درده تو فلان بن فلان را
تا خود نشود خبر دهان را
اندر مجلس می نهان را
جویا گشتست آن عیان را
بشکاف تو ناف آسمان را
صبری بنهشت یوسفان را
شمس تبریز درفشان را
تعداد دفعات مشاهده: 72