متن شعر

سر فروکن به سحر کز سر بازار نظر

سر فروکن به سحر کز سر بازار نظر
بر سر کوی تو پرطبله من بین و بخر
شبه من غم تو روغن من مرهم تو
از فراقت تلفم گشته خیالت علفم
من ندانم چه کسم کز شکرت پرهوسم
پرده بردار صبا از بر آن شهره قبا
چند گویی تو بجو یار وزو دست بشو
چون خرد ماند و دل با من ای خواجه بهل
چون که در جان منی شسته به چشمان منی
 
طبله کالبد آورده​ام آخر بنگر
شانه​ها و شبه​ها و سره روغن​ها تر
شانه​ام محرم آن زلف پر از فتنه و شر
که دلم را شکمی شد ز تو پرجوع بقر
ای مگس​ها شده از ذوق شکرهات شکر
تا ز سیمین بر او گردد کارم همه زر
در دو عالم نبود یار مرا یار دگر
ماه و خورشید که دیدست در اعضای بشر
شمس تبریز خداوند تو چونی به سفر
تعداد دفعات مشاهده: 81