متن شعر

ای دشمن عقل و جان شیرین

ای دشمن عقل و جان شیرین
ای دوست که زهره نیست جان را
ای هر چه بگویم و نویسم
ای آنک طبیب دردهایی
ای باعث رزق مستمندان
هر ذوق که غیر حضرت توست
دو پاره کلوخ را بگیری
وان نقش از آن فروتراشی
پس در کف صنع نقش بندت
بر هم زنشان چو دو سبو تو
تا لاف زند که من شکستم
چون بادی را کنی مصور
شب خواب مسافری ببندی
بنشین به خیال خانه دل
نقشی دگری همی​فرستیم
تا صورت راست را بدانی
من از پی اینت نقش کردم
امشب همه نقش​ها شکارند
تا روز سوار باش بر صید
می گرد به گرد لیل لیلی
امشب صدقات می دهد شاه
صاع سلطان اگر بجویی
بس کن که دعا بسی بکردی
 
نور موسی و طور سینین
تا از تو نشان دهد به تعیین
برخوانده نانبشته پیشین
بی قرص بنفشه و فسنتین
بی قوصره و جوال و خرجین
نوش تین است و نیش تنین
ویسی سازی از آن و رامین
طینی باشد میانه طین
لعبت​هااند این سلاطین
تا بشکند آن یکی به توهین
تو بشکسته به دست تکوین
طاووس شوند و باز و شاهین
یعنی که مخسب خیز بنشین
هر نقش که می کنیم می بین
تا لقمه او شود نخستین
در سینه ز صورت دروغین
تا کلک مرا کنی تو تحسین
از اسب فرومگیر تو زین
مندیش ز بالش و نهالین
گر مجنونی ز پای منشین
ان الصدقات للمساکین
یابی به جوال ابن یامین
گوش آر از این سپس به آمین
تعداد دفعات مشاهده: 47