متن شعر

نذر کند یار که امشب تو را

نذر کند یار که امشب تو را
حفظ دماغ آن مدمغ بود
هست دماغ تو چو زیت چراغ
گر دبه پرزیت بود سود نیست
دعوت خورشید به از زیت تو
چشم خوشش را ابدا خواب نیست
جمله بخسپند و تبسم کند
پس لمن الملک برآید به چرخ
کو امرا کو وزرا کو مهان
اهل علم چون شد و اهل قلم
خانه و تنشان شده تاریک و تنگ
گرد که بادش برود چون شود
چون بجهند از حجب خواب خویش
اه چه فراموش گرند این گروه
زود فراموش شود سوز شمع
بازبیاید به پر نیم سوز
نذر تو کن حکم تو کن حاکمی
 
خواب نباشد ز طمع برتر آ
چونک سهر باید یار مرا
هست چراغ تن ما بی​وفا
صبح شود گشت چراغت فنا
چند چراغ ارزد آن یک صلا
مست کند چشم همه خلق را
چشم خوشش بر خلل چشم​ها
کو ملکان خوش زرین قبا
بهر بلادالله حافظ کجا
دیو نیابی تو به دیوان سرا
چونک ببردیم یکی دم ضیا
افتد بر خاک سیه بی​نوا
بازبمالند سبال جفا
دانششان هیچ ندارد بقا
بر دل پروانه ز جهل و عما
بازبسوزد چو دل ناسزا
بر شب و بر روز و سحر ای خدا
تعداد دفعات مشاهده: 122