متن شعر

در سفر هوای تو بی​خبرم به جان تو

در سفر هوای تو بی​خبرم به جان تو
لعل قبا سمر شدی چونک در آن کمر شدی
همچو قمر برآمدی بر قمران سر آمدی
خشک و ترم خیال تو آینه جمال تو
تا تو ز لعل بسته​ات تنگ شکر گشاده​ای
دام همیشه تا بود آفت بال و پر بود
در تبریز شمس دین هست چراغ هر سحر
 
نیک مبارک آمده​ست این سفرم به جان تو
کشته زار در میان زان کمرم به جان تو
همچو هلال زار من زان قمرم به جان تو
خشک لبم ز سوز دل چشم ترم به جان تو
چون مگس شکسته پر بر شکرم به جان تو
رسته شود ز دام تو بال و پرم به جان تو
طالب آفتاب من چون سحرم به جان تو
تعداد دفعات مشاهده: 74