متن شعر

چو عشق را هوس بوسه و کنار بود

چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
شکارگاه بخندد چو شه شکار رود
هزار ساغر می​نشکند خمار مرا
گهی که خاک شوم خاک ذره ذره شود
ز هر غبار که آوازهای و هو شنوی
دلم ز آه شود ساکن و ازو خجلم
به از صبوری اندر زمانه چیزی نیست
ایا به خویش فرورفته در غم کاری
چو عنکبوت زدود لعاب اندیشه
برو تو بازده اندیشه را بدو که بداد
چو تو نگویی گفت تو گفت او باشد
 
که را قرار بود جان که را قرار بود
ولی چه گویی آن دم که شه شکار بود
دلم چو مست چنان چشم پرخمار بود
نه ذره ذره من عاشق نگار بود
بدانک ذره من اندر آن غبار بود
اگر چه آه ز ماه تو شرمسار بود
ولی نه از تو که صبر از تو سخت عار بود
تو تا برون نروی از میان چه کار بود
دگر مباف که پوسیده پود و تار بود
به شه نگر نه به اندیشه کان نثار بود
چو تو نبافی بافنده کردگار بود
تعداد دفعات مشاهده: 103