متن شعر

اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی

اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی
ما خود فنای عشقش ما خاک پای عشقش
خود را چو درنوردیم ما جمله عشق گردیم
هر جسم کو عرض شد جان و دل غرض شد
از حرص آن گدازش وز عشق آن نوازش
صدپاره شد دل من و آواره شد دل من
در قرص مه نگه کن هر روز می​گدازد
لاغرتری آن مه از قرب شمس باشد
شاها ز بهر جان​ها زهره فرست مطرب
نی نی که زهره چه بود چون شمس عاجز آمد
 
و اندر سماع ما را از نای و دف خبر نی
عشقیم توی بر تو عشقیم کل دگر نی
سرمه چو سوده گردد جز مایه نظر نی
بگداز کز مرض​ها ز افسردگی بتر نی
باری جگر درونم خون شد مرا جگر نی
امروز اگر بجویی در من ز دل اثر نی
تا در محاق گویی کاندر فلک قمر نی
در بعد زفت باشد لیکن چنان هنر نی
کفو سماع جان​ها این نای و دف تر نی
درخورد این حراره در هیچ چنگ و خور نی
تعداد دفعات مشاهده: 134