متن شعر

چنین می​زن دو دستک تا سحرگاه

چنین می​زن دو دستک تا سحرگاه
همی​گو آنچ می​دانم من و تو
فغان کردن ز شیر حق بیاموز
درآ چون شیر و پنجه بر جهان زن
ز بس پیوستگی بیگانه باشیم
چو قرآن را نداند جز که قربان
شبی که عشق باشد میهمانم
 
که در رقص است آن دلدار و دلخواه
ولی پنهان کنش در ذکر الله
نکردی آه پرخون جز که در چاه
چه جنبانی به دستان دم چو روباه
سلامم زان نکردی بر سر راه
بیا قربان شو اندر عید این شاه
ببینم بدر را بی​اول ماه
تعداد دفعات مشاهده: 109