متن شعر

یکی ماهی همی​بینم برون از دیده در دیده

یکی ماهی همی​بینم برون از دیده در دیده
زبان و جان و دل را من نمی​بینم مگر بیخود
گر افلاطون بدیدستی جمال و حسن آن مه را
قدم آیینه حادث حدث آیینه قدمت
یکی ابری ورای حس که بارانش همه جان است
قمررویان گردونی بدیده عکس رخسارش
ابد دست ازل بگرفت سوی قصر آن مه برد
که گرداگرد قصر او چه شیرانند کز غیرت
به ناگه جست از لفظم که آن شه کیست شمس الدین
 
نه او را دیده​ای دیده نه او را گوش بشنیده
از آن دم که نظر کردم در آن رخسار دزدیده
ز من دیوانه​تر گشتی ز من بتر بشوریده
در آن آیینه این هر دو چو زلفینش بپیچیده
نثار خاک جسم او چه باران​ها بباریده
خجل گشته از آن خوبی پس گردن بخاریده
بدیده هر دو را غیرت بدین هر دو بخندیده
به قصد خون جانبازان و صدیقان بغریده
شه تبریز و خون من در این گفتن بجوشیده
تعداد دفعات مشاهده: 150