متن شعر

ای تو بداده در سحر از کف خویش باده​ام

ای تو بداده در سحر از کف خویش باده​ام
گر چه برفتی از برم آن بنرفت از سرم
چشم بدی که بد مرا حسن تو در حجاب شد
چون بگشاید این دلم جز به امید عهد دوست
زاده اولم بشد زاده عشقم این نفس
چون ز بلاد کافری عشق مرا اسیر برد
من به شهی رسیده​ام زلف خوشش کشیده​ام
از تبریز شمس دین بازبیا مرا ببین
 
ناز رها کن ای صنم راست بگو که داده​ام
بر سر ره بیا ببین بر سر ره فتاده​ام
دوختم آن دو چشم را چشم دگر گشاده​ام
نامه عهد دوست را بر سر دل نهاده​ام
من ز خودم زیادتم زانک دو بار زاده​ام
همچو روان عاشقان صاف و لطیف و ساده​ام
خانه شه گرفته​ام گر چه چنین پیاده​ام
مات شدم ز عشق تو لیک از او زیاده​ام
تعداد دفعات مشاهده: 66