متن شعر

در این دم همدمی آمد خمش کن

در این دم همدمی آمد خمش کن
ز جام باده خاموش گویا
مزن تشنیع بر سلطان عشقش
اگر در آینه دم را بگیری
ز گردش​های تو می داند آن کس
هر اندیشه که در دل دفن کردی
ز هر اندیشه مرغی آفریند
یکی جغد و یکی باز و یکی زاغ
گر آن مه را نمی​بینی ببینی
از این عالم و زان عالم مگو زانک
 
که او ناگفته می داند خمش کن
تو را بی​خویش بنشاند خمش کن
که او کس را نرنجاند خمش کن
تو را از گفت برهاند خمش کن
که گردون را بگرداند خمش کن
یکایک بر تو برخواند خمش کن
در آن عالم بپراند خمش کن
که یک یک را نمی​ماند خمش کن
چو چشمت را بپیچاند خمش کن
به یک رنگیت می راند خمش کن
تعداد دفعات مشاهده: 74