متن شعر

ای خیالی که به دل می​گذری

ای خیالی که به دل می​گذری
اثر پای تو را می​جویم
گر ز تو باخبران بی​خبرند
مونس و یار دلی یا تو دلی
ایها الخاطر فی مکرمه
لا تعجل به مرور و نوی
حسن تدبیرک قد صاغ لنا
گر صور جان و هیولی خرد است
این هیولی پدر صورت​هاست
نی هیولای همه آبی بود
گر هیولا و صور جان افزاست
از هیولا است صور ریگ روان
 
نی خیالی نی پری نی بشری
نه زمین و نه فلک می​سپری
نه تو از بی​خبران باخبری
تو مقیم نظری یا نظری
قف زمانا بخداء البصر
بدل اللیل بضو السحر
الهیولی به حسان الصور
عشق تو دیگر و تو خود دگری
ای تو کرده پدران را پدری
چه کند آب چو آبش ببری
دگرم عشوه مده تو دگری
ریگ را هرزه چرا می​شمری
تعداد دفعات مشاهده: 55