متن شعر

در بگشا کآمد خامی دگر

در بگشا کآمد خامی دگر
هین که رسیدیم به نزدیک ده
هین هله چونی تو ز راه دراز
غصه کجا دارد کان عسل
بسته بدی تو در و بام سرا
گر به سنام سر گردون روی
ای ز تو صد کام دلم یافته
ای رخ و رخسار تو رومی دگر
سوی چنان روم و چنان شام رو
لطف تو عام آمد چون آفتاب
هر سحری سر نهدت آفتاب
بر تو و برگرد تو هر کس که هست
بی​سخنی ره رو راه تو را
این غم و شادی چو زمام دلند
شاد زمانی که ببندم دهن
رخت از این سوی بدان سو کشم
عیش جهان گردد بر من حرام
طرفه که چون خنب تنم بشکند
توبه مکن زین که شدم ناتمام
بس کنم ای دوست تو خود گفته گیر
 
پیشکشی کن دو سه جامی دگر
همره ما شو دو سه گامی دگر
هر قدمی غصه و دامی دگر
ای که تو را سیصد نامی دگر
آمدت آن حکم ز بامی دگر
بر تو قضا راست سنامی دگر
می​طلبد دل ز تو کامی دگر
ای سر زلفین تو شامی دگر
تا ببری دولت را می دگر
گیر مرا نیز تو عامی دگر
گوید بپذیر غلامی دگر
دم به دم از عرش سلامی دگر
در غم و شادیست پیامی دگر
ناقه حق راست زمانی دگر
بشنوم از روح کلامی دگر
بنگرم آن سوی نظامی دگر
بینم من بیت حرامی دگر
یابد این باده قوامی دگر
بعد شدن هست تمامی دگر
یک دو سه میم و دو سه لامی دگر
تعداد دفعات مشاهده: 89