متن شعر

بر یکی بوسه حقستت که چنان می​لرزی

بر یکی بوسه حقستت که چنان می​لرزی
از دم و دمدمه آیینه دل تیره شود
این جهان روز و شب از خوف و رجا لرزان است
چون قماشات تو اندر همه بازار که راست
تا که نخجیر تو از بیم تو خود چون لرزد
تو به صورت مهی اما به نظر مریخی
گه پی فتنه گری چون می خم می​جوشی
دل چو ماه از پی خورشید رخت دق دارد
به لطف جان بهاری تو و سرسبزی باغ
خلق چون برگ و تو باد و همه لرزان تواند
قصر شکری که به تو هر کی رسد شکر کند
چون که قاف یقین راسخ و بی​لرزه بود
دم فروکش هله ای ناطق ظنی و خمش
 
ز آنک جان است و پی دادن جان می​لرزی
جهت آینه بر آینه دان می​لرزی
چونک تو جان جهانی تو جهان می​لرزی
سزدت گر جهت سود و زیان می​لرزی
که تو صیادی و با تیر و کمان می​لرزی
قاصد کشتن خلقی چو سنان می​لرزی
گه چو اعضای غضوب از غلیان می​لرزی
تو چرا همچو دل اندر خفقان می​لرزی
باز چون برگ تو از باد خزان می​لرزی
ظاهرا صف شکنی و به نهان می​لرزی
سقف صبری تو که از بار گران می​لرزی
در گمانی تو مگر که چو کمان می​لرزی
کز دم فال زنان همچو زنان می​لرزی
تعداد دفعات مشاهده: 171