متن شعر

ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش

ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش
هر یکی زین کاروان مر رخت خود را رهزنند
حس فانی می​دهند و عشق فانی می​خرند
می​کشندت دست دست این دوستان تا نیستی
این نگاران نقش پرده آن نگاران دلند
با نگار خویش باش و خوب خوب اندیش باش
رو مکن مستی از آن خمری کز او زاید غرور
 
در جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش
خویشتن را پس نشان و پیش بار خویش باش
زین دو جوی خشک بگذر جویبار خویش باش
دست دزد از دستشان و دستیار خویش باش
پرده را بردار و دررو با نگار خویش باش
از دو عالم بیش باش و در دیار خویش باش
غره آن روی بین و هوشیار خویش باش
تعداد دفعات مشاهده: 56