متن شعر

ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان

ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان
بی محابا درده ای ساقی مدام اندر مدام
یار دعوی می کند گر عاشقی دیوانه شو
گر درآید عاقلی گو کار دارم راه نیست
عیب بینی از چه خیزد خیزد از عقل ملول
عقل منکر هیچ گونه از نشان​ها نگذرد
یوسفی شو گر تو را خامی بنخاسی برد
عیسیی شو گر تو را خانه نباشد گو مباش
 
هوشیاری در میان بیخودان و مستیان
تا نماند هوشیاری عاقلی اندر جهان
سرد باشد عاقلی در حلقه دیوانگان
ور درآید عاشقی دستش بگیر و درکشان
تشنه هرگز عیب داند دید در آب روان
بی نشان رو بی​نشان تا زخم ناید بر نشان
گلشنی شو گر تو را خاری نداند گو مدان
دیده​ای شو گرت روپوشی نماند گو ممان
تعداد دفعات مشاهده: 66