متن شعر

ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی

ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی
زان ماه پرافزایش آن فارغ از آرایش
بس عاقل پابسته کز خویش شود رسته
زین منزل شش گوشه بی​مرکب و بی​توشه
روشن کن جان من تا گوید جان با تن
تو آبی و من جویم جز وصل تو کی جویم
ای شاد تو از پیشی یعنی ز همه بیشی
در جستن دل بودم بر راه خودش دیدم
شمس الحق تبریزی پالود مرا هجرت
 
در روزن جان تابی چون ماه ز بالایی
این فرش زمینی را چون عرش بیارایی
بس جان که ز سر گیرد قانون شکرخایی
بس قافله ره یابد در عالم بی​جایی
کامروز مرا بنگر ای خواجه فردایی
رونق نبود جو را چون آب بنگشایی
والله که چو با خویشی از خویش نیاسایی
افتاده در این سودا چون مردم صفرایی
جز عشق نبینی گر صد بار بپالایی
تعداد دفعات مشاهده: 113