متن شعر

گرمابه دهر جان فزا بود

گرمابه دهر جان فزا بود
مر پریان را ز حیرت او
عقلست چراغ ماجراها
در صرصر عشق عقل پشه​ست
از احمد پا کشید جبریل
گفتا که بسوزم ار بیایم
تعظیم و مواصلت دو ضدند
آن جا لیلی شدست مجنون
آن جا حسنی نقاب بگشود
یوسف در عشق بد زلیخا
وان نافخ صور مانده بی​روح
در بحر گریخت این مقالات
 
زیرا که در او پری ما بود
هر گوشه مقال و ماجرا بود
آن جا هش و عقل از کجا بود
آن جا چه مجال عقل​ها بود
از سدره سفر چو ماورا بود
کان سو همه عشق بد ولا بود
در فسحت وصل آن هبا بود
زیرا که جنون هزار تا بود
پیراهن حسن​ها قبا بود
نی زهره و چنگ و نی نوا بود
کان جا جز روح دوست لا بود
زیرا هنگام آشنا بود
تعداد دفعات مشاهده: 40