متن شعر

هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانش

هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانش
هر جان که بود محرم بیدار کنش آن دم
می​گو سخنش بسته در گوش دل آهسته
یک برق ز عشق شه بر چرخ زند ناگه
آن جا که عنایت​ها بخشید ولایت​ها
آن جا که نظر باشد هر کار چو زر باشد
شمس الحق تبریزی کو هر دل بی​دل را
 
با زهره درآ گویان در حلقه مستانش
وان کو نبود محرم تا حشر بخسبانش
تا کفر به پیش آرد صد گوهر ایمانش
آتش فتد اندر مه برهم زند ارکانش
آن جا چه زند کوشش آن جا چه بود دانش
بی​دست برد چوگان هر گوی ز میدانش
می​آرد و می​آرد تا حضرت سلطانش
تعداد دفعات مشاهده: 111