متن شعر

چند روز است که شطرنج عجب می​بازی

چند روز است که شطرنج عجب می​بازی
کی برد جان ز تو گر ز آنک تو دل سخت کنی
صفت حکم تو در خون شهیدان رقصد
بدگمان باشد عاشق تو از این​ها دوری
همچو نایم ز لبت می​چشم و می​نالم
نای اگر ناله کند لیک از او بوی لبت
تو که می ناله کنی گر نه پی طراری است
نه هر آواز گواه است خبر می​آرد
ای دل از خویش و از اندیشه تهی شو زیرا
 
دانه بوالعجب و دام عجب می​سازی
کی برد سر ز تو گر ز آنک بدین پردازی
مرگ موش است ولیکن بر گربه بازی
همه لطفی و ز سر لطف دگر آغازی
کم زنم تا نکند کس طمع انبازی
برسد سوی دماغ و بکند غمازی
از گزافه تو چنین خوش دم و خوش آوازی
این خبر فهم کن ار همنفس آن رازی
نی تهی گشت از آن یافت ز وی دمسازی
تعداد دفعات مشاهده: 142