متن شعر

بانگ زدم من که دل مست کجا می​رود

بانگ زدم من که دل مست کجا می​رود
گفتم تو با منی دم ز درون می​زنی
گفت که دل آن ماست رستم دستان ماست
هر طرفی کو رود بخت از آن سو رود
گه مثل آفتاب گنج زمین می​شود
گاه ز پستان ابر شیر کرم می​دهد
بر اثر دل برو تا تو ببینی درون
صورت بخش جهان ساده و بی​صورتست
هست صواب صواب گر چه خطایی کند
دل مثل روزنست خانه بدو روشنست
فتنه برانگیخت دل خون شهان ریخت دل
سحر خدا آفرید در دل هر کس پدید
با تو دلا ابلهیست کیسه نگه داشتن
گفتم جادو کسی سست بخندید و گفت
گفتم آری ولیک سحر تو سر خداست
دایم دلدار را با دل و جان ماجراست
اسب سقاست این بانگ دراست این
 
گفت شهنشه خموش جانب ما می​رود
پس دل من از برون خیره چرا می​رود
سوی خیال خطا بهر غزا می​رود
هیچ مگو هر طرف خواهد تا می​رود
گه چو دعا رسول سوی سما می​رود
گه به گلستان جان همچو صبا می​رود
سبزه و گل می​دمد جوی وفا می​رود
آن سر و پای همه بی​سر و پا می​رود
هست وفای وفا گر به جفا می​رود
تن به فنا می​رود دل به بقا می​رود
با همه آمیخت دل گر چه جدا می​رود
کیسه جوزا برید همچو سها می​رود
کیسه شد و جان پی کیسه ربا می​رود
سحر اثر کی کند ذکر خدا می​رود
سحر خوشت هم تک حکم قضا می​رود
پوست بر او نیست اینک پیش شما می​رود
بانگ کنان کز برون اسب سقا می​رود
تعداد دفعات مشاهده: 208