متن شعر

سر نهاده بر قدم​های بت چین نیستی

سر نهاده بر قدم​های بت چین نیستی
راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستی
در رخ جان رنگ او دیدم بپرسیدم از او
دوش آمد خواجه​ای بر در بگفتش عشق او
 
ز آنک مسی در صفت خلخال زرین نیستی
چیز دیگر گشته​ای تو رنگ پیشین نیستی
سر چنین کرد او که یعنی محرم این نیستی
سیم و زر داری ولیکن مرد زرین نیستی
تعداد دفعات مشاهده: 74