متن شعر

در این جو دل چو دولاب خرابست

در این جو دل چو دولاب خرابست
وگر تو پشت سوی آب داری
چگونه جان برد سایه ز خورشید
اگر سایه کند گردن درازی
زهی خورشید کاین خورشید پیشش
چو سیماب​ست مه بر کف مفلوج
به هر سی شب دو شب جمع​ست و لاغر
اگر چه زار گردد تازه روی​ست
زید خندان بمیرد نیز خندان
خمش کن زانک آفات بصیرت
 
که هر سویی که گردد پیشش آبست
به پیش روت آب اندر شتابست
که جان او به دست آفتابست
رخ خورشید آن دم در نقابست
چو سیماب از خطر در اضطرابست
بجز یک شب دگر در انسکابست
دگر فرقت کشد فرقت عذابست
ضحوکی عاشقان را خوی و دابست
که سوی بخت خندانش ایابست
همیشه از سوال​ست و جوابست
تعداد دفعات مشاهده: 92