متن شعر

باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده​ای

باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده​ای
دوش ز درد دل مها تا به سحر نخفته​ام
ای دم آتشین من خیز تویی گواه دل
آینه​ای خریده​ای می​نگری به روی خود
عقل کجا که من کنون چاره کار خود کنم
لعبت صورت مرا دوخته​ای به جادوی
بر در و بام دل نگر جمله نشان پای توست
هر کی حدیث می​کند بر لب او نظر کنم
تهمت دزد برنهم هر کی دهد نشان تو
 
دست جفا گشاده​ای پای وفا کشیده​ای
ز آنک تو مکر دشمنان در حق من شنیده​ای
ای شب دوش من بیا راست بگو چه دیده​ای
در پس پرده رفته​ای پرده من دریده​ای
عقل برفت یاوه شد تا تو به من رسیده​ای
سوزن​های بوالعجب در دل من خلیده​ای
بر در و بام مردمان دوش چرا دویده​ای
از هوس دهان تو تا لب کی گزیده​ای
کاین ز کجا گرفته​ای وین ز کجا خریده​ای
تعداد دفعات مشاهده: 221