متن شعر

حدی نداری در خوش لقایی

حدی نداری در خوش لقایی
بر وعده تو بر نجده تو
کردم کرانه ز اهل زمانه
نزلت چشیدم رویت ندیدم
ماهی کمالی آب زلالی
امروز مستم مجنون پرستم
ای ساقی شه هین الله الله
یک گوشه جان ماندست پیچان
جنگ است نیمم با نیم دیگر
زاغی و بازی در یک قفص شد
بگشا قفس را تا ره شودشان
نفسی و عقلی در سینه ما
گر جنگ خواهی درشان فروبند
در آب افکن چون مهد موسی
تا کش نیاید فرعون ملعون
در آب رقصان مهد لطیفش
فرعون اکنون بشناسد او را
تو میر آبی و آن آب قایم
در خانه موسی در خوف جان بد
هر چیز زنده از آب باشد
تو آب آبی تو تاب تابی
قارون نعمت طماع گردد
جز در گدایی کس این نیابد
گیرنده خواهد جوینده خواهد
خاموش کردم لیکن روانم
 
مثلی نداری در جان فزایی
که م دوش گفتی هی تو کجایی
رفتم به خانه تا تو بیایی
آن قرص مه را کی می​نمایی
جاه و جلالی کان عطایی
بگرفت دستم دست خدایی
افزون ده آن می چون مرتضایی
و آن پیچش از تو یابد رهایی
هین صلح شان ده تا چند پایی
و از زخم هر دو در ابتلایی
جنگی نماند چون در گشایی
در جنگ و محنت مست خدایی
ور نی بکن شان یک دم سقایی
این جان ما را چون جان مایی
نی آن عوانان اندر دغایی
از خوف رسته وز بی​نوایی
کز راه آب او کرد ارتقایی
داد و دهش را دایم سزایی
در آب بودش امن بقایی
کآب است ما را نقل سمایی
آب از تو یابد لطف و روایی
در بخشش تو گیرد گدایی
ناموس کم کن با کبریایی
ناموس آرد جان را جدایی
در اندرونم گشته​ست نایی
تعداد دفعات مشاهده: 40