متن شعر

بشنیده بدم که جان جانی

بشنیده بدم که جان جانی
از خلق نشان تو شنیدم
الحمد شدم ز حمد گفتن
جان دید کسی بدین لطیفی
ای قوت قلوب همچو معنی
ای گشته ز لامکان حقایق
ای شاه و وزیر را سعادت
آن جان که از این جهان جهان بود
جانی چو تو باشد این جهان را
جان چرب زبان توست اما
 
آنی و هزار همچنانی
کفو تو نبود آن نشانی
تا بوک بدان لبم بخوانی
کس دید روان بدین روانی
وی صورت تو به از معانی
از لذت کان تو مکانی
وی عالم پیر را جوانی
کردیش تو باز این جهانی
باقی بود این جهان فانی
نبود به لسان تو لسانی
تعداد دفعات مشاهده: 204