متن شعر

به صلح آمد آن ترک تند عربده کن

به صلح آمد آن ترک تند عربده کن
سوال کردم از چرخ و گردش کژ او
بگفتمش که چرا می​کند چنین گردش
بگفتمش خبر نو شنیده​ای او گفت
بلندهمتی و چشم تنگ ترک مرا
نه چشم تنگ خسیسم ولیک ره تنگ است
 
گرفت دست مرا گفت تکری یرلغسن
گزید لب که رها کن حدیث بی​سر و بن
بگفت هیزم تر نیست بی​صداع دتن
حدیث نو نرود در شکاف گوش کهن
اگر تو واقف رازی بیا و شرح بکن
ز نرگسان دو چشمم به سوی او ره کن
تعداد دفعات مشاهده: 179