متن شعر

خضری به میان سینه داری

خضری به میان سینه داری
خضر آب حیات را نپاید
در کشتی نوح همچو روحی
گر طبل وجودها بدرد
این چار طبیعت ار بسوزد
صیاد بدایت وجودی
گه بند کند گهی گشاید
او سرو بلند و تو چو سایه
در چشم تو ریخت کحل پندار
این چرخ به اختیار خود نیست
از نیست تو خویش هست کردی
زین ترس تو حجت است بر تو
از خویش دل کسی نترسد
پس خوف و رجای تو گواهند
وز خوف و رجا چو برتر آیی
کشتی ترسد ز بحر نی بحر
کشتی توی تو چو بشکست
کشتی شکسته را کی راند
کشتیبان شکستگان است
خامش که زبان عقل مهر است
 
در آب حیات و سبزه زاری
گر بوی برد که تو چه داری
در گلشن روح نوبهاری
از کتم عدم علم برآری
غم نیست تو جان هر چهاری
اجزای جهان همه شکاری
ای کارافزا تو بر چه کاری
او باد شمال و تو غباری
می​پنداری به اختیاری
آخر تو کیی بدین نزاری
وین گردن خود تو می​فشاری
کز غیر تو است ترسگاری
از خویش کسی نجست یاری
بر ملکت شاه و کامکاری
ایمن چو صفات کردگاری
تو کشتی بحر بی​کناری
خاموش کن از سخن گزاری
جز آب به موج بی​قراری
آن بحر کرم به بردباری
بنشین بر جا که گشت تاری
تعداد دفعات مشاهده: 45