متن شعر

سوالی دارم ای خواجه خدایی

سوالی دارم ای خواجه خدایی
کی باشد مه که گویم ماه رویی
مثالی لایق آن روی خوبت
رها کن این همه با ما تو چونی
تو صدساله ره از چونی گذشتی
هوای خویشتن را سر بریدی
همه میل دل معشوق گشتی
از این هم درگذشتم چونی ای جان
همی​پیچی به صد گون چشم ما را
زمانی صورت زندان و چاهی
همان یک چیز را گه مار سازی
به دست توست بوقلمون همه چیز
گهی نیل است و گاهی خون بسته
بدین خوف و رجاها منعقد شد
سوالی چند دارم از تو حل کن
سوال اول آن است ای سخندان
چو اول هم تویی و آخر تویی هم
دوم آن است ای آن کت دوم نیست
 
که امروز این چنین شیرین چرایی
کی باشد جان که گویم جان فزایی
بسی شب​ها ز حق کردم گدایی
تو جانی و به چونی درنیایی
میان موج​های کبریایی
ز میل نفس خود کردی جدایی
به تسلیم و رضا و مرتضایی
که این دم رستخیز سحرهایی
به صد صورت جهان را می​نمایی
زمانی گلستان و دلربایی
گهی بخشی درختی و عصایی
ز انسان و ز حیوان و نمایی
گهی لیل است و گه صبح ضیایی
که از هر ضد ضد بر می​گشایی
که مشکل​های ما را مرتجایی
که هم اول هم آخر جان مایی
ز کی دانم وفا و بی​وفایی
که رنج احولی را توتیایی
تعداد دفعات مشاهده: 127