متن شعر

شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم

شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم
ای چشمه آگاهی شاگرد نمی​خواهی
باری ز شکاف در برق رخ تو بینم
یک لحظه بری رختم در راه که عشارم
گه در گنهم رانی گه سوی پشیمانی
در حوبه و در توبه چون ماهی بر تابه
بر تابه توام گردان این پهلو و آن پهلو
بس کن همه تلوینم در پیشه و اندیشه
 
تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم
چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم
زان آتش دهلیزی صد شمع برافروزم
یک لحظه روی پیشم یعنی که قلاوزم
کژ کن سر و دنبم را من همزه مهموزم
این پهلو و آن پهلو بر تابه همی​سوزم
در ظلمت شب با تو براقتر از روزم
یک لحظه چو پیروزه یک لحظه چو پیروزم
تعداد دفعات مشاهده: 89