متن شعر

نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو

نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو
ماییم مست ایزدی زان باده​های سرمدی
رفتیم سوی شاه دین با جامه​های کاغذین
در عشق جانان جان بده بی​عشق نگشاید گره
شد روم مست روی او شد زنگ مست موی او
در دوغ او افتاده​ای خود تو ز عشقش زاده​ای
گر کافری می​جویدت ور مومنی می​شویدت
چشم تو وقف باغ او گوش تو وقف لاغ او
هم چرخ قوس تیر او هم آب در تدبیر او
ملکی است او را زفت و خوش هر گونه ای می​بایدش
گر لعل و گر سنگی هلا می غلط در سیل بلا
بحری است چون آب خضر گر پر خوری نبود مضر
می​باش همچون ماهیان در بحر آیان و روان
گه بر لبت لب می​نهد گه بر کنارت می​نهد
هر چند دشمن نیستش هر سو یکی مستیستش
سودای تنهایی مپز در خانه خلوت مخز
آن کس بود محتاج می کو غافل است از باغ وی
خاموش همچون مریمی تا دم زند عیسی دمی
 
از جنگ می​ترسانیم گر جنگ شد گو جنگ شو
تو عاقلی و فاضلی دربند نام و ننگ شو
تو عاشق نقش آمدی همچون قلم در رنگ شو
ای روح این جا مست شو وی عقل این جا دنگ شو
خواهی به سوی روم رو خواهی به سوی زنگ شو
زین بت خلاصی نیستت خواهی به صد فرسنگ شو
این گو برو صدیق شو و آن گو برو افرنگ شو
از دخل او چون نخل شو وز نخل او آونگ شو
گر راستی رو تیر شو ور کژروی خرچنگ شو
خواهی عقیق و لعل شو خواهی کلوخ و سنگ شو
با سیل سوی بحر رو مهمان عشق شنگ شو
گر آب دریا کم شود آنگه برو دلتنگ شو
گر یاد خشکی آیدت از بحر سوی گنگ شو
چون آن کند رو نای شو چون این کند رو چنگ شو
مستان او را جام شو بر دشمنان سرهنگ شو
شد روز عرض عاشقان پیش آ و پیش آهنگ شو
باغ پرانگور ویی گه باده شو گه بنگ شو
کت گفت کاندر مشغله یار خران عنگ شو
تعداد دفعات مشاهده: 93