متن شعر

بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار می​ماند

بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار می​ماند
به گرد چرخ استاره چو مشتاقان آواره
سقای روح یک باده ز جام غیب درداده
به شب نالان و بیداران نیابی جز که بیماران
در این دریای بی​مونس دلا می​نال چون یونس
بدان سان می​خورد ما را ز خاص و عام اندر شب
چه شد ناصر عبادالله چه شد حافظ بلادالله
فلک بازار کیوانست در او استاره گردان است
جز این چرخ و زمین در جان عجب چرخیست و بازاری
 
جمال ماه نورافشان بدان رخسار می​ماند
که از سوز دل ایشان خرد از کار می​ماند
ببین تا کیست افتاده و کی بیدار می​ماند
و من گر هم نمی​نالم دلم بیمار می​ماند
نهنگ شب در این دریا به مردم خوار می​ماند
نه دکان و نه سودا و نه این بازار می​ماند
ببین جز مبدع جان​ها اگر دیار می​ماند
شب ما روز ایشانست که بی​اغیار می​ماند
ولیک از غیرت آن بازار در اسرار می​ماند
تعداد دفعات مشاهده: 144