متن شعر

آنچ در سینه نهان می​داری

آنچ در سینه نهان می​داری
خفته پنداشته​ای دل​ها را
هر درخت آنچ که دارد در دل
ای چو خفاش نهان گشته ز روز
به خدا از همگان فاشتری
پیش خورشید همان خفاشی
چنگ اگر چه که ننالد دانند
ور بنالد ز غمی هم دانند
 
درنیابند چه می​پنداری
که خدایت دهدا بیداری
آن بدیده​ست گلی یا خاری
تا ندانند که تو بیماری
گر چه در پیشگه اسراری
گر چه ز اندیشه چو بوتیماری
کو چه شکل است به وقت زاری
کو ندارد صفت هشیاری
تعداد دفعات مشاهده: 179